-
اقرار می کنم خدایا! در درگاه تو و در محضر ادراکم اقرار می کنم!
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 21:19
من!!! به بیراهه رفته بودم! و امروز آمده ام تا با کودک احساسم، احساست کنم خدا! گرمای دستانت را به شانه های ناتوانی ایمانم بکش! خدایا ایمانم را به من بازگردان! ایمانی که در لحظه لحظه کودکی ام با من بود! ایمانی که تنها پشتوانه لحظه های بی کسی ام بود! امین...........
-
اینقدر کووک نزن..! جای بخیه ندارد دیگر این دلِ لاکردار... .!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 20:30
-
دلم برای کسی تنگ است........
شنبه 2 اردیبهشت 1391 20:43
دلم برای کسی تنگ است که اشک های کودکانه اش را شب ها میان تنهایی سرد اتاق رنگارنگش با پاییز تقسیم میکند ... و هر روز که موهایش میریزد معنای پاییز را از قلب من از قلب تو از قلب ما با باران اشک های مخفیانه اش پنهان میکند که مبادا مادرش، پدرش و ما تعبیر باران های پاییزی باشیم و گاهی ما چه بی رحمانه در پاییز از روی برگ ها...
-
امروز هم که باران بود تو نبودی ....
جمعه 25 فروردین 1391 17:36
سلام بانوی من امروز هم باران بارید فکر کردم باید به تو بگویم که چه بارانی بارید، نم نم و نم نم که من هم خیس شدم مثل تمام برگهای آرزو هایمان درختهای رویاهایمان که آب گرفت تمام خیابانهای باورمان زیرگذرهای خیالمان میدانی امروز بعد از مدتها یادم آمد که نفس هم میکشم که ریهها را از ابدیت پر و خالی بکنم... و پر شوم از...
-
خدایا این روزها و این شبها...اول و آخر هر چیز به تو میرسم...
پنجشنبه 17 فروردین 1391 23:31
حکایت عجیبی ست رفتار ما... خداوند می بیند و می پوشاند! ومردم نمی بینندو فریاد می زنند!!!
-
دست هایت را بده گم می شویم این روزها !
سهشنبه 8 فروردین 1391 00:42
الخیرفی ما وقع..................
-
عشق........
پنجشنبه 3 فروردین 1391 13:06
انان که عشق را می فهمند عذاب میکشند وانان که عشق را نمی فهمند عذاب می دهند.............
-
باز هم.....
جمعه 26 اسفند 1390 20:38
خدایا یکسال خورشیدی از عمرمان گذشت. تو را سپاس که زمان بیشتری برای توبه کردن به ما دادی.....
-
با هر ناله ناله شدی......
یکشنبه 21 اسفند 1390 20:24
وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله کن.... یا بهتره خاموش باشی قرنها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ ارزوهات باشی.
-
باز باران.............
سهشنبه 16 اسفند 1390 01:09
هنوز هم وقتی باران می اید تنم را به قطرات باران می سپارم می گویند باران رساناست! شاید دست های مرا به دست های تو برساند.....
-
تا خدا یک رگ گردن باقیست...........
پنجشنبه 11 اسفند 1390 23:50
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند............. . . . تا خدا یک رگ گردن باقیست تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده
-
روزهایم بدون تو می روند......
دوشنبه 8 اسفند 1390 22:16
چه می کنی بی من؟ به کدام سایه پناه برده ای ؟ با کدام شعر ها به خواب می روی؟ اصلا شعری برایت باقی مانده ؟ اصلا دلت برای شعرهایم تنگ میشود یا آنقدر سرگرم خوشی هایت شده ای که فراموش کردی که............
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 اسفند 1390 00:22
انجایی که باد نمی وزد ادم ها دو دسته می شوند انهایی که بادبادکشان را جمع می کنند وانهایی که میدوند تا بادبادکشان بالا بماند............
-
تو رفته ای و من مانده ام بدون الهه....
دوشنبه 1 اسفند 1390 20:17
التماست نمی کنم که تو راه خویش گرفته ای و مرا یارای هم پایی ات نیست اما می خواهم اگر روزی دلت هوای مستی و هستی کرد و خواستی سری به عاشق خیره مانده به راهت بزنی درنگ نکنی . گاه آمدنت دست افشان دلم را ابی و جارویی خواهم زد و تمام چراغ های قلبم را به پاس امدنت روشن خواهم کرد. بیا الهه من که مانده ام عاشقانه سر.
-
!!!؟
جمعه 28 بهمن 1390 19:24
خدایا چقدر دل نازک شده ام این روزها!
-
.........
یکشنبه 23 بهمن 1390 18:57
خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم یکی از ان گریه های شیرین کودکیم را پس بده.
-
عجب عطر خوبی زده لعنتی..............
جمعه 21 بهمن 1390 14:01
از این راهرو یک نفر رد شده که عطرش همونه که تو میزنی!! از این راهرو یک نفر رد شده مثل وقتایی که تو ناراحتی.... نفس میکشم با تمام وجود. عجب عطر خوبی زده لعنتی.......
-
خداوندا، به تو امیدوارم و به تو توکل کرده ام........
دوشنبه 17 بهمن 1390 23:16
صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد می کرد اشکهایم را ندیدی چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم انقدر در آیینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که بادیگران چنان نکنی که با من کردی.
-
ما زیاران چشم یاری داشتیم ...
یکشنبه 16 بهمن 1390 13:25
همیشه آرزوهایت را یاد داشت کن... نه به خاطر اینکه خدا فراموش می کنه.. به خاطر اینکه فراموش می کنی آنچه امروز داری آرزوهای دیروز توست هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...هر که با ما بود از ما می گریخت ...چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفعل می زنم... حافظ...
-
ساغرم شکست ای ساغی.............
دوشنبه 10 بهمن 1390 22:23
بر موج غم نشسته منم بر زورق شکسته منم ای ناخدای عالم...... تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت ادم.
-
راستی دل من را دیدی ؟.........
چهارشنبه 5 بهمن 1390 23:24
دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت ، که بماند یکجا به کجا؟! معلوم است ، به در خانه ی تو دل من عادت داشت که بماند آنجا پشت یک پرده ی توری که تو هر روز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری راستی دل من را دیدی ؟
-
خدایا.........
شنبه 1 بهمن 1390 10:24
خدایا. خدایا چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم. تو همانی که می خواهم پس مرا همان کن که می خواهی.............
-
تمام می شوم امشب در آخر قصه .........
سهشنبه 22 آذر 1390 23:36
تمام می شوم امشب در آخر قصه یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت پری بماند و دیو ستمگرقصه.............
-
برام هیچ حسی شبیه تو نیست...
یکشنبه 20 آذر 1390 17:59
سرت را آوردی نزدیک گوشم و گفتی عاشقی...فقط همین....و من از همان روز که این جمله را زیر گوشم گفتی هر کاری کردم برای رسیدنت..استرسهایت را میدیدم..زجر کشیدنت را میدیدم...اما گفتم تا آخرش تا هروقت که بخواهی هستم...کمکت می کنم...1 سال..2 سال...3 سال..4 سال...5سال...6سال....آب شدنت را می دیدم...اشک ریختنت را..تمام این...
-
فقط دردش کمتر باشه....
جمعه 18 آذر 1390 11:18
تا رسید کیف مدرسه رو کناری انداخت و با عجله رفت سراغ قلک سفالی و با یه ضربه خورد و خاک شیرش کرد و پول خردارو که با تکه های کوچک شکسته شده ی قلک قاطی شده بود، توی جیبش ریخت و از خونه زد بیرون! به خرازی رسید و پولارو روی پیشخون ریخت و گفت: فردا روز پدر!!! یه کمربند بدین تا کادو بدم به بابام! مغازه دار با خوشرویی گفت:...
-
یادمان باشد که :
پنجشنبه 17 آذر 1390 01:07
با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .
-
از دوست درد ماندو از یار یادگاری..........
دوشنبه 14 آذر 1390 15:17
عشق است و اتش و خون.... داغ است و درد دوری کی می توان نگفتن کی می توان صبوری..........
-
به یاد ناصر عبدالهی.......
سهشنبه 8 آذر 1390 22:48
یه اسمونه بی پرنده من و تو و دلی شکسته شب تو از حادثه پر بود شب من ازدرای بسته ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی....... {روحش شاد}
-
حق همینجا حق به روی نیزه هاست.....
یکشنبه 6 آذر 1390 21:53
می شود خورشید را انکار کرد؟ زیر سم اسبها در خاک کرد؟ می شود آیا که نقش عشق را از درون سینه هامان پاک کرد؟ گر نشان عشق را گم کرده ایم در میان آتش آن خیمه هاست گر به دنبال حقیقت میرویم حق همینجا حق به روی نیزه هاست.....
-
مارلون براندو میگه.........
سهشنبه 1 آذر 1390 22:30
ترجیح می دم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم!!