the foggy alleys

With you with out you I love you

the foggy alleys

With you with out you I love you

اینگونه نبودم....

درونم غوغاست..
ساده میشکنم..
با یک تلنگر کوچک...
اینگونه نبودم....
شدم..!!

اقرار می کنم خدایا! در درگاه تو و در محضر ادراکم اقرار می کنم!

من!!! به بیراهه رفته بودم!

و امروز آمده ام تا با کودک احساسم، احساست کنم خدا! گرمای دستانت را به شانه های ناتوانی ایمانم بکش!

خدایا ایمانم را به من بازگردان! ایمانی که در لحظه لحظه کودکی ام با من بود! ایمانی که تنها پشتوانه لحظه های بی کسی ام بود!

امین...........

دلم برای کسی تنگ است........

دلم برای کسی تنگ است
که اشک های کودکانه اش را
شب ها
میان تنهایی سرد اتاق رنگارنگش
با پاییز تقسیم میکند
... و هر روز که موهایش میریزد
معنای پاییز را از
قلب
من
از قلب
تو
از قلب ما
با باران اشک های مخفیانه اش
پنهان میکند
که مبادا
مادرش، پدرش
و ما
تعبیر باران های پاییزی باشیم
و گاهی ما چه بی رحمانه
در پاییز از روی برگ ها رد میشویم
و احساس شاعرانگی
از خورد شدن برگ ها داریم
و گاهی ما چقدر
ماتیم.

امروز هم که باران بود تو نبودی ....

سلام بانوی من

امروز هم باران بارید

فکر کردم باید به تو بگویم

که چه بارانی بارید، نم نم و نم نم

که من هم خیس شدم مثل تمام برگ‌های آرزو هایمان

 درخت‌های رویاهایمان

که آب گرفت تمام خیابان‌های باورمان

زیرگذرهای  خیالمان

می‌دانی امروز بعد از مدت‌ها یادم آمد که نفس هم می‌کشم

که ریه‌ها را از ابدیت پر و خالی بکنم...

و پر شوم از احساسات مخملی

یادم آمد هوا که بارانی باشد دعاها می‌توانند بپرند بالاتر و برسند دست خود خدا

و اینکه امروز جمعه است

و کارمان گیر است

و ...

فکر کردم باید به تو بگویم همه‌ی این‌ها را

راستی بانوی من هنوز هم عاشق ماکارونی هستم!....


خدایا این روزها و این شبها...اول و آخر هر چیز به تو میرسم...

حکایت عجیبی ست رفتار ما...

خداوند می بیند و می پوشاند!

ومردم نمی بینندو فریاد می زنند!!!