| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر ان نظر بند سبز را...
که در کودکی بسته بودی به بازوانم..
مادر بزرگ من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.....
همسفر در راه ماند..زندگی سخت است…
لیک..در سفر باید بود…
همراهتان از سفر ماند سیلی سهمگین باور شاید نه ..
سختی راه را مینماید که بایستی تنها رفت
صبری باید تا آرامشی زاید.....
و رفت ..
و من قهر کردم با آسمان ..
که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..
و شاید هرگز او را نمی دیدم ..
از آن روز که او رفت ..
مـاه عزیزتر است ..
برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..
باران چشمم دیگر نمی گذارد ..
می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..
و من می بارم ..
تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .
من برای سالها مینویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق میشوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود ........
دل است دیگر
خسته میشود
بی حوصله میشود
از روزگار از ادمها
از خودش از این قابها
از اثبات از توضیح
از کلماتی که رابطه ها را به گند میکشد
از این همه مهربانی کردن
تا مهربانی دیدن
خوردن از زهر حرفهایی که
تا اخر عمر ادم را می ازارد
خسته ام.